صفحه در حال
بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
|
|
|
» نگاه « |
چـه آسان بر نگاهــت دل سپــــــردم بـــه یکـــــباره دلــــــــم را گــــــــم نمودم مـــیــــــان حـــــــرفـــــهای پـــــوچ مــــــردم تـــــــو را هــــــر لــــحظــــه در قــــلبم سپردم چـــــه آســـــــان تــــو مـــرا از یـــــاد بـــــــــردی نــــگــــاهــــــم را پـــــــــر از انــــــدوه کــــــــردی بـــه زیـــر ســــایه عشــــقــــت نــشـــســـتم امـا تــــو عــــاقــــبــــت را انـــــکار کـــــردی چـــه بیخـــود مـــن تـــلاشی پــوچ کردم زمیــن قلــب خــود را کــهنه کــردم چه بیخود دلسپردم به نگاهت نــدانستم که بیخود پل شکستم
N
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 11:52 توسط حبیب |
|
.:: معنای زندگی ::. |
ای تــفـــاهـــــم عــمــیـــق نــگــاهــــــم ! تو از تبار کدامین قبیله ای و حرفهایت از کدامین دیار؟ حرفهایی که با ترنمش سبز می شوم تو احساس کلامت را با کدامین آفتاب پیوند زدی؟ که مهربان ترین آهنگ محبت است؟ چشمهایت بهار کوچه های احساس را به وام داشت و دستهایت التیام من تو در متن زیبا ترین واژه ها می در خشی ودر لهجه احساس و باغ موسیقی ام ، صدای تو جاری است
N
نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 12:7 توسط حبیب |
|
.: گم شده :. |
مـــن اکـنـــون گـــم شـــده ام در حـــیاط تنـــهایـی خــــویـــش خانه ای که پنجره هایش به اندازه ی دیدن توست و پله هایش موزون با ظرافت قدم هایت و در آن مــــوســـیـقــی اســـت که نا خودآگاه همراه آن می گویی تنها گل های زرد است که می رویند و درختانــــــی که از دیــوار بالا آمــده اند و تو را در میان کوچه های خیس می جویند تمام آرزوهای دلم را به یکباره به دست باد دادم
N
نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 1:15 توسط حبیب |
|
نامه یک سیاه پوست به سفید پوست |
من وقتی به دنیا می آیم سیاه هستم... وقتی رشد می کنم سیاه هستم ... وقتی زیر آفتاب می مانم سیاه هستم ... وقتی احسس سرما می کنم سیاه هستم... وقتی می ترسم سیاه هستم ... وقتی میمیرم سیاه هستم ... ولی تو دوست سفید من ... وقتی بدنیا می ایی صورتی هستی.... وقتی رشد می کنی سفید هستی... وقتی زیر آفتاب می مانی سرخ هستی ... وقتی احساس سرما می کنی آبی هستی... وقتی می ترسی زرد هستی ... وقتی بیمار می شوی سبز هستی ... وقتی میمیری خاکستری هستی ... آن وقت به من می گویی رنگین پوست ... !!!
N
نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 16:53 توسط حبیب |
|
..:: دوستی ::.. |
قصه کوچ به زیبایی ها قصه کوچ به شهری که چند آن می شود خانه ی من و خانه ی ما دوستی مثل عسل شیرین است یک سفر یک سفر روُیایی است می شود با دو مسافر آغاز توی این جاده کسی تنها نیست دوستی مثل سلام است و جواب می شود با دو تبسم آغاز می شود مثل شروع یک شعر بی صدا در دل مردم آغاز
N
نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 17:25 توسط حبیب |
|
.: حضور تو :. |
اگر حضور تو نبود چگونه می توانستم دلیل حرکت خورشید عالمتاب, انبوه ستارگان را در شب و سبزی روح بخش برگها را در تابش نور تو دریابم ؟! اگر حضور تو نبود چگونه می توانستم طراوت باران را, زیبایی رنگین کمان را, عطوفت مادر را و خستگی پدر را در حس تشنه ام جستوجو کنم؟! اگر حضور تو نبود چگونه می توانستم در قالب در قالب کلمات دولتی طبیعت را با احساسم به نظم بنشانم اگر حضور تو نبود چگونه می توانستم بنگارم که دوستت دارم...
N
نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 23:23 توسط حبیب |
|