صفحه در حال
بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
|
|
|
.: دریا تویی :. |
من بی تو تا دنیایست , دنیایی ندارم چون سنگ خاموشم و غوغایی ندارم ای سایه سار ظهر گرم بی ترحم جز سایه دستان تو جایی ندارم تو آبروی خاکی و حیثیت آب دریا تویی و من جز تو دریایی ندارم خورشید چشم توست و چشمان تو خورشید تا نشکفه چشم تو , فردایی ندارم وقتی عطش می بارد از ابر سترون جز نام آلی تو آویی ندارم شمشیر ها را را گو ببارند از سر بعض از عشق ما جز این تمنایی ندارم
بچه ها نظر یادتوون نره ها !!
N
نوشته شده در جمعه سی ام دی 1384ساعت 12:24 توسط حبیب |
|
.: گلایه :. |
N
نوشته شده در جمعه سی ام دی 1384ساعت 2:16 توسط حبیب |
|
باران, rain |
I praised your hopefully That like mountains where I sheltered in whispers All days to the listening Your sound you bring us rain Bow life oh,rain! Oh, rain! من امیدوارم بودنت را که چوون کوه می ماند ستایش کردم وقتی در نجوایت پناه برم همه روزها به صدایت گووش می سپارم تو برای ما رنگین کمان و زندگی را آوردنی ای باران ! ای باران !
N
نوشته شده در جمعه سی ام دی 1384ساعت 1:55 توسط حبیب |
|
† مردانگی † |
N
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 14:51 توسط حبیب |
|
..:: قلب شکسته ::.. |
کفتم بگو تا بنگارم وفای دوست گفتم بگو که عشق و وفا هست یا که نیست؟ گفتم بگو که لطف و سخی هست یا که نیست؟ گفتی به خنده بهره چه پرسی که هست و نیست ؟ عشق و وفا و لطف و سخی گوی بهره چیست لابد در این زمانه همه عاشقند و خوش؟ لابد یقین شده ست که مجنون فسانه نیست اما منم که خسته و تنها چو جغد شوم ماندم در این خرابه دل بی پناه خویش روزی منم جوان بدم و عاشق وجسور حالا ببین اینه ی عبرتم چه سود ؟ گفتی دگر برای تو اینها بهانه نیست گفتی دگر به عشق و وفا هیچ چاره نیست ؟ گفتی قلم بزن ولی از عشق و لطف نه گفتم چرا ؟مگر به از این می توان نوشت از عشق و لطف و مهر مگر می توان گذ شت ! دیگر خموش ماند و به مهتاب خیره شد خندید و رفت خسته و تنها چو جغد شوم من ماندم و قلم به دست چه بنویسم از کجا دیگر بهانه نیست که بنویسم از وفا دیگر بهانه نیست که بنویسم از سخی اینک قلم بدست نشستم بدون دوست شاید دگر در این مقاله نوشتن بهانه نیست ؟؟
N
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 13:23 توسط حبیب |
|
N
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 19:37 توسط حبیب |
|